باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
بعد از چند سال آرزومندی خدا خواست ، مولانا طلبید و من توانستم در روزهای سالمرگ جلال الدین محمد بلخی به همراه گروهی فرهیخته و درمعیت عزیزان گروه ذوالفنون عازم قونیه شوم.
در بدو ورود به قونیه تمام تصورات ذهنی من از آن شهر در هم ریخت. با وجود قدمت مشهود ، شهر چنان آرام و دوست داشتنی بود که حس می کردم فضایی غیر از جهان معمول اطرافم را فرا گرفته است.
طربه آبی که از لابی هتل قابل دیدن بود مرا می برد تا روزگاری چندان دور از امروز که شاید برای اینکه بتوان دید و درک کرد ، باید پرواز کرد در عالم خیال تا قرن هفتم .....
می اندیشم به شرایط آن روزگار و اینکه ما آدمهای پیچیده قرن بیست و یکمی می خواهیم آدمهای ساده روزگاران گذشته را هم در قالب اندیشه های خودمان ببینیم. اینکه مولانا یک عارف ایرانی است برای تمام جهانیان قابل قبول است ، اما اینکه امروزه ما تنها با این معیار که او در بلخ متولد شد پس افغان است یا در قونیه عروج کرد پس ترک است، چیزی جز اندیشه ای تباه جهت ایجاد دعواهای قومی و قبیله ای مرسوم عصرمان را نمی جوییم.
مولانا در بلخ متولد شد و هجرت کرد تا به قونیه و در آن روزگاران بی مرز و بی خط قرمز چه خوب می شد سفر کنی و بروی تا به اوج...
شاید که مولانا اگر در بلخ یا نیشابور می ماند امروز مولانا نبود و به یقین سیر و سلوکی که در طی سالیان بدست آورد شکرانه همین سفر زمینی بود که او را به سیر عرش برد. آن روزهایی که جهان دهکده نبود چقدر آدمها به هم نزدیکتر بودند...!
آن روزها مولانا از نوای نی حرف دل می زد برای همه دنیا و همه قرون.
وقتی رسیدیم شب بود و در آرامگاه بسته . این است رسم طلبیدن یار گام به گام و با حوصله ...باید عطر نفس او را ذره ذره در وجودت حس کنی و بعد... شب اول صدای سه تار استاد و اشعار مولانا ما را برد تا بر دوست....
چقدر دلم سوخت از خودخواهی خودمان که اصرار داشتیم همان شب اول برنامه استاد را ببینیم و فکر نکردیم که در رستوران هتل و بدون امکانات صوتی مناسب چه لذتی ما می بریم و چه زحمتی دوستان که فردا وقتی صدای گرفته بامداد را شنیدم هیچ برای گفتن نداشتم... البته شاید این هم قدمی بود.
فردا که شد برنامه تور گشت شهر بود و دیدن اماکن دیدنی و آرامگاه می ماند تا بعد از ظهر...
آن روز مسجد علاءالدین را دیدیم که روی تپه ای به همین نام در مرکز شهر قرار گرفته است. به دستور علاء الدین کیقباد ساخته شده و آرامگاه خود ش نیز می باشد. همچنین آرامگاهی را دیدم که مردم ترکیه معتقدند مقبره شمس تبریزی است . اینکه آرامگاه شمس در خانه او در شهر خوی واقع شده برای ما ایرانیها بدیهی است . به نظر می رسد این امر آنقدر برای خودمان بدیهی است که حتی سعی نمی کنیم این موضوع را برای جهانیان هم بشناسانیم. و این است که در گوشه ای از قونیه آرامگاه شمس نیز وجود دارد. اینکه شمس افسانه بود یا حقیقت؟ اینکه شمس چگونه مولانا را به عرفان رساند ؟ اینکه شمس چه کرد با مولانا ؟ همه در پرده ابهامند، پس عجیب نیست اگر آرامگاهش نیز در پرده ابهام باشد.
بعد از ظهر که شد دیگر طاقتم طاق شده بود با جمع محدود چند نفری رفتیم تا آرامگاه . وقتی وارد شدم حس کردم زمان ایستاد . فضای آرامگاه پر بود از صدای نی . همین و بس.
همین بس بود تا صدای مولانا را که با من حرف می زد بشنوم . نمیدانم دیگران هم می شنیدند یا نه ؟ صدای نی بعد از 800 سال هنوز حکایت مولانا را می گوید برای ترک و فارس و عرب و اروپایی های مدرن قرن بیست و یک . مادر فرانسوی جوانی را دیدم که برای دختران خردسالش از مولانا می گفت . هیچ ادعایی برای هم وطن بودن با وی نداشت اما می گفت مولانا مردی است برای تمام دوران و تمام مردمان.
چند ساعت یا چند دقیقه آنجا بودم نمی دانم اما باید می رفتیم برای برنامه سماع . کاش می شد قونیه رفت بی برنامه ، بی باید و نباید ، بی ساعت و بی مکان.
برنامه سماع در مرکز نمایش سماع شهر قونیه برگزار می شد. نظم و ترتیب برنامه ،ورود به سالن ، نشستن روی صندلیها ، کیفیت صدابرداری و ... همه چیزهایی بود که بخاطر تمام آنها به مردمان ترکیه غبطه خوردم.
قبل از شروع برنامه شعرهای مولانا به فارسی خوانده می شد .شروع برنامه راس ساعت بود. کنسرت قبل از سماع تشکیل شده بود از عده ای نوازندگان سازهای مختلف با همراهی صدای بم یک مرد ترک که چه زیبا اشعار مولانا را به ترکی می خواند.
سپس گروه سماع وارد صحنه شدند چه آدابی داشتند! دست نزنید، تشویق نکنید، عکس نگیرید ، سکوت کنید ، خلوت کنید با یار ، ذکر بگویید در دل و این هم راهی است تا بر دوست...
برنامه سماع نمایشی بود از سماع واقعی که مولانا را به وجد می آورد و به ملکوت می برد . اما آنقدر زیبا و پرمفهوم بود که به خوبی می توانستم درک کنم چرا مولانا چنان می شد که می توانست چنان غزلیات شورانگیزی بسراید. در چرخه واچرخه های بی خودی سماع دست بالاسری می طلبد انوار رحمت الهی را تا دست پایین سری ببخشد بی کم و کاست به بندگان طالب رحمت ... و باز زمان را گم کردم . در آن فضا ماندم تا در هتل نوای زیبای سه تار و همراهی شورانگیز دف مرا برد...
جالب است سیاست کشور دوست و همسایه برای جذب توریست. البته اماکن دیدنی و تاریخی فراوانی درترکیه وجود دارد و صد البته تاریخ نهفته در خاک ایران هیچ کم از آن نیست . صبح زود روز سوم راهی شهر تاریخی کاپاتوکیا شدیم . گویا زمانیکه داریوش آن سرزمین را فتح کرده بود بعلت وجود اسبهای زیبا در آن منطقه آنجا را کاپاتوکیا نامیده است. شهر زیرزمینی چند هزارساله ای که 40 متر عمق داشت و به یادگار از دوره جنگ های صلیبیی مانده بود شگفت انگیز و باور نکردنی بود. که چطور 5000 نفر مسیحی در طی جنگ آنجا می زیستند.چند منطقه دیگر هم دیدیم که شاید سرمای آذر ماه زیبایی آنها را گرفته بود و آنقدرها زیبا نبود که برایمان گفته بودند. آن شب کنسرت گروه ذوالفنون طولانی تر و البته با امکانات بهتر در هتل ددمان کاپوتوکیا برگزار شد. و چه شوری در جمع افکند.
روز سوم یکی از بهترین روزهای سفر بود چراکه می شد بی برنامه در آن خانه بگردم. باز پر کشیدم تا آرامگاه . باز صدای نی و باز ....
بشنو از نی چون حکایت می کند وز جدائیها شکایت می کند
نمی دانم چرا شنیدن این بیت از زبان نی نواز نابینای ترک آنقدر دلنشین بود ؟ مرد نابینا با شور و عشق مثنوی را می خواند و بر خود می بالید که از نوادگان مولاناست که در قونیه و در کنار مزار پدر می زید. وقتی اشعار مولانا را به ترکی هم می خواند چه ساده و زیبا بود.
شب آخر همه چیز دلم را می لرزاند . حتی کنسرت گروه هم بغض در گلویم می تراکند . انگار باید باور می کردم که زمان رفتن رسیده است. این در کنسرت وداع گروه به خوبی مشهود بود. عجیب بود که در تمام طول سفر حس می کردم مولانا همه جا حضور دارد شاید همین علت سادگی جذاب قونیه است. در این شهر باقیمانده از هزار توی تاریخ در اوج سرمای زمستانی و زیر لایه ای از دود به جا مانده از ذغال سنگ قلب تو همچون شمس روشن است . وقتی وارد قونیه می شوی نه دلت می گیرد و نه غمگینی . آن هنگام که عزم رفتن می کنی دلت می ماند و آن طربه آبی و آن نوای نی . و اینجاست که نمی خواهی بدانی مولانا ایرانی بود یا ترک؟ چون ایمان داری مولانا یک اندیشه و تفکر جهانی است و بعد از این همه روز ، این همه سال هنوز پاینده است به حرمت دولت عشق.
پریسا پناهخواهی
آذر 85 - قونیه
سخن از کنسرت خیریه در موسسه محک و جمعیت مشتاق است و من نمی دانم از کجا سخن آغاز کنم. از همراهی بزرگواران حاضر در سالن و یا ترنم آسمانی موسیقی گروه ذوالفنون ویا کمبود جا...
* * *
ساعت ۱۶:۳۰ : گروه ذوالفنون برای تست صدا در محل موسسه محک حاضرند. مسولین سالن ٬ که جا دارد از زحماتشان قدر دانی شود ٬ میکروفن ها را نصب می کنند و تست صدا آغاز می شود و پس از این سالن آماده پذیرایی از حضار می شود.
به سالن انتظار برویم... سیل جمعیت به سمت سالن روان است و آغاز برنامه را انتظار می کشند. نکته جالب توجه اینجاست که حدود ساعت ۱۷:۳۰ بلیط ها تمام شده بودند و عده ای در انتظار جای خالی ایستاده بودند و با مساعدت مسولین سالن صندلی هایی در کنار صندلی های اصلی قرار گرفتند و تقریبا تمام مشتاقان توانسند از این برنامه لذت ببرند.
ساعت ۱۸:۲۰ : درهای سالن گشوده شدند و هر کس در صندلی خود آرام گرفت و لحظاتی بعد برنامه با سخنی چند از یکی از مسولین محک و استاد ذوالفنون آغاز شد.
آنچه جالب توجه می نمود سکوت محض حاکم بر سالن بود و از دیگر نکات مثبت همراهی شنوندگان با گروه بود چنانکه هر جا نیاز بود با دست زدن گروه را همراهی می کردند.
بخش اول برنامه در مایه شور حدود ساعت ۱۹:۳۰ به اتمام رسید .
* * *
حدود ساعت ۲۰ بخش دوم برنامه در مایه های بیات ترک و نوا آغاز شد.
بیاد آوردم که یکی از خصوصیات بارز و جالب توجه گروه ذوالفنون را بازگویم و آن اشعاریست که آقای قهرمانلو می خوانند که هم به نوعی فضا را می شکند و هم متناسب با شعر و موسیقی همراه است و این جذابیت اجرای گروه را دوچندان می کند.
باز گردیم به سخن اصلی خود٬ کنسرت محک.
در این بخش نیز همراهی مخاطبان چشمگیر بود اما نکته قابل تامل عدم همراهی مخاطبان با گروه در لحظاتی بود که از ایشان درخواست می شد در کلام با گروه همراه شوند.
به هر تقدیر امید است که این ساختار نیز شکسته شود و مخاطبان در این بخش هم گروه را همراهی کنند تا فضا از عطر خوش عشق و عرفان آکنده شود و هم گروه و هم مخاطبان عزیز از این فضا لذت برند.
* * *
در پایان پس از تقدیر از اعضا گروه ٬ به عنوان هدیه گروه به شنوندگان قطعه دولت عشق اجرا گشت و برنامه به پایان آمد.
* برای مشاهده کنسرت محک به روایت تصویر اینجا را کلیک کنید
امید است که این گزارش کوتاه با تمام نواقصش مقبول طبع واقع گردد.
یا حق
۸۵/۱۰/۲۴
۱) در روز ۱۰ دی ماه تکنوازی . مکان : سالن بتهوون ٬ خانه هنرمندان.
۲) در روز ۱۱ دی ماه اجرای گروه ذوالفنون . مکان : تالار اصلی تاتر شهر .
برای تهیه بلیط به گیشه تالار وحدت مراجعه نمایید.